گفتگو با افسانه پارسا همسر زنده‌یاد داوود اسدی

متن گفتگوی یکی از مجله‌ها با افسانه پارسا دربارهٔ داوود اسدی در سال ۱۳۹۳

*خانم پارسا زنده‌یاد اسدی متولد چه سالی بودند و در چه سالی از دنیا رفتند؟

متولد ۱۳۴۸/۶/۹ در شهر ری و در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۳ بر اثر سکته قلبی فوت شد.

* مرحوم اسدی از چه سالی وارد عرصه هنر شدند؟ و اولین کارشان چه بود؟

کار تئاتر را از دوران تحصیل دنبال می‌کرد و فعالیت داشت. اولین کار او سال ۶۸ با تئاتر حماسه آرش به کارگردانی داریوش موفق بود و پرواز ۵۷ کار جدی داوود بود که هم نویسندگی کار را بر عهده داشت و هم بازی می‌کرد . همینطور نوروز ۷۲ و ساعت خوش جزو اولین کارهای او بود که بیشتر آیتم‌ها را هم خودش

نوشته بود .

* بیشتر با کدام بازیگرها صمیمی بود؟

داوود از بچگی با ارژنگ امیرفضلی بزرگ شد و بیشتر با هم صمیمی بودند .

* بعد از فوت ایشان ، از جانب مسئولین این هنر و همکاران حمایتی انجام شد یا اینکه کم لطفی‌شان شامل حال شما و دانیال شد؟

نمی توانم بگویم کاملا راضی هستم و نه می‌توانم بگویم ناراضی‌ام. بنده در آن دوران حال خوبی نداشتم و اصلا متوجه هیچ چیزی نبودم. وقتی که حالم بهتر شد مطالبی در مجله‌ها و روزنامه‌ها چاپ شده بود. خیلی کم از او مطلب زده بودند. اما خیلی از بچه‌های صدا و سیما لطف کردند و زحمت کشیدند و کمک کردند. همین جا جا دارد از آقای مهران مهام تشکر کنم. همچنین از یوسف صیادی که از ابتدا حضور داشت و در حال حاضر که ۶ سال از فوت داوود می گذرد لطفش شامل حال ما هست و همینطور از مهران مدیری تشکر

می‌کنم .

* از طرف خانواده خودتان و یا مرحوم اسدی حمایت می‌شوید و به شما کمک می‌کنند؟

بله از لحاظ معنوی هم از طرف خانواده خودم و هم خانواده همسرم بی بهره نیستم. من عاشق خانواده همسرم هستم و وابستگی ام به این خانواده زیاد است. جا دارد از مادر فداکار و مهربانم تشکر کنم چون از بدو تولد دانیال زحمت‌های زیادی برای او و من کشیدند. در حال حاضر هم به دلیل اینکه اغلب سر کار هستم ایشان از دانیال نگهداری می‌کند. فرصت خوبی است که از ایشان تشکر و قدردانی کنم .

* خودتان در چه زمینه‌هایی فعالیت داشتید و دارید؟

رشتهٔ تحصیلی‌ام تئاتر نمایشی است و از دوران دبیرستان تئاتر کار می‌کردم. از سال ۷۴ برای اولین تجربه کار نمایشی به صورت جدی در کنار دکتر محمود عزیزی، علیرضا خمسه و سعید داخ و دیگر استادان همبازی بودم که این کار در تالار وحدت اجرا شد و اسم این کار هم زینب بود که به جشنواره رفت. از جمله کارهای نمایشی دیگری که بازی کردم رنگها و زنگها، یکی از همین روزا و . . . بود. کار تصویر هم افتخار این را داشتم که در سریال آقای داریوش فرهنگ بازی داشته باشم. آقای سید جواد رضویان نیز برای بازی در فیلم چه کسی خوابه؟ من را دعوت به کار کردند که در این کار تجربه خوبی در کنار دیگر همکاران عزیز داشتم . تجربه اجرای برنامه‌های مناسبتی هم جزو برنامه کاری بنده است که در کنار آقای فرهاد ناصح تهیه کننده و کارگردان برنامه تهران نگاهی دیگر از شبکه تهران فعالیت داریم . برای برنامه‌های مختلف هم نریشن می‌گیریم. پیشنهاد کاری دارم و تقریبا مشغول هستم اما بیشتر وقتم را در اختیار پسرم دانیال می گذارم، چون هنوز خیلی درک از فضای کاری من ندارد و نمی خواهم احساس تنهایی کند. دو پیشنهاد برای بازی در یک سریال و یک فیلم سینمایی دارم که هنوز تصمیم نگرفتم بازی در کدام فیلم را قبول کنم و قطعی نشده است. به هر حال باید بهترین شرایط را برای بازی بپذیرم که از نظر زمانی طوری باشد که به دانیال لطمه نخورد. در کل مشغول کار هستم و هم طرح و فیلمنامه‌های همسرم را به صورت جدی می خواهم به سرانجام برسانم .

* از چه سالی و چطور با ایشان آشنا شدید؟

سال ۸۴ در حیطه کار با داوود آشنا شدم. داوود کار مجسمه سازی می‌کرد، من هم از او یاد می‌گرفتم و با هم کار بازیگری را دنبال می‌کردیم. من و داوود ذهنمان خیلی نزدیک به هم بود به همین دلیل لطف داشت و از ذهنیات و نظرات من برای نوشته‌های خود استفاده می‌کرد و در نهایت در سال ۸۵ با هم ازدواج کردیم .

* از صفات و خصوصیات داوود اسدی برایمان بگویید؟

داوود اخلاق و روحیات خیلی خوبی داشت. صداقت و رو راست بودن داوود همیشه برای من ارزشمند بود .من شاید یکی از خوشبخت‌ترین زنهای دنیا بودم. خیلی کم زندگی کردیم، اما شاید به اندازه تجربه ۴۰ سال زندگی شیرین را داشتم. یک زندگی معمولی و ساده داشتیم و هر دو کار می‌کردیم اما با داوود خوشبخت بودم و او همه جوره خوب بود. همیشه بین ما یک احترامی بود که واقعا خیلی کم این احترام دیده می‌شود. داوود بسیار آدم فعالی بود. به اشعار مولانا ارادت خاصی داشت و وقتی دانیال به دنیا آمد از خوشحالی مرتب برای دانیال مولانا می‌خواند. داوود به زدن ساز تسلط داشت و یک سازی به نام بنجو هست که شاید خیلی‌ها آشنایی با اسمش و زدنش نداشته باشند. سازی که تلفیقی از هند و پاکستان است و داوود بی‌نظیر این ساز را می‌نواخت و همیشه شعر مولا ممدجان را می‌نواخت و برایم می‌خواند، این ساز را سالها داشت و به من هم برای یادگیری این ساز کمک می‌کرد. سادگی و درونگرایی داوود شاید باعث شد که در عرصه بازی و نوشتاری هر پیشنهادی را نپذیرد و همین سادگی و صداقتی که داشت باعث شد تا همیشه محبوب و ماندگار باشد. من به عنوان همسر داوود اسدی به جرات می‌گویم اگر زمان به عقب بر می‌گشت و می‌دانستم که این اتفاق رخ می‌دهد ، باز هم با داوود ازدواج می‌کردم .

* از حال خودتان در آن دوران بگویید؟

بعد از فوت داوود من کاملا در شوک بودم و حافظه‌ام را از دست دادم. تا یک سال دانیال و خانواده‌ام را نمی‌شناختم. به مدت تقریبا طولانی در بیمارستان ۵۰۵ ارتش بستری بودم و داروهایی که به من تزریق می‌شد باعث می‌شد تا همسرم را فراموش کنم. اثرات همین داروها روی حافظه‌ام تاثیر گذاشت و همین الان هم حافظه‌ام به خوبی کار نمی‌کند و بعضی از حرفهایم از یادم می‌رود. در آن مدت خیل سختی کشیدم و جا دارد از آقای رشیدی، آقای مهران مدیری، یوسف صیادی و خانم بهادری تشکر کنم که در آن دوران کنارم بودند و خیلی به من و دانیال کمک کردند. از این همه دوست‌هایی که ادعا داشتند و یادی از ما نمی‌کنند، این عزیزان همیشه در کنار ما بودند و ما را فراموش نکردند. الان که می‌بینم دانیال را دارم از همه لحاظ خوشبختم و اگر وجود دانیال نبود شاید الان من نبودم. همین اتفاقات باعث شد تا خیلی اتفاقات کاری که می‌توانستم در آنها پیشرفت داشته باشم عقب بیافتد .

*از جزئیات فوت شدن زنده یاد اسدی برایمان بگویید؟

سال ۷۰ داوود یک تصادف وحشتناک با پسرخاله‌اش کرد که پسرخاله‌اش فوت شد و داوود یک مدت طولانی به کما رفت و پزشکان از او قطع امید کرده بودند. یک معجزه‌ای رخ می‌دهد و دوباره به این دنیا بر می‌گرد. اکثر نزدیکان می‌گفتند داوود چند سال پیش باید می‌رفت، ولی ماند و قسمت این بود که با تو ازدواج کند و یک یادگاری از خودش بگذارد. بعد از آن تصادفی که کرده بود یک سری مشکلات قلبی پیدا کرد و چند روزی مانده بود به عید ۸۷، داوود می‌گفت که قفسه سینه ام درد می‌کند. رنگ و روی خیلی بدی داشت، حتی من به پدرم زنگ زدم و گفتم که من مرگ را در چهره داوود می‌بینم. بیمارستان نمی‌آمد ، پدرم به زور داوود را بیمارستان برد. بیمارستان گفتند که آقای اسدی، باید بستری شوید. اما داوود بخاطر قراردادی که برای یک فیلم سینمایی بنام مراسم تدفین بسته بود قبول نکرد که بستری شود. اسم این فیلم هم خیلی عجیب بود برایم. کارگردان این فیلم هم زحمت کشیدند بعد از فوت داوود اسم این فیلم را عوض کردند. خلاصه در بیمارستان گفتند که اگر نمی‌خواهی بستری شوی مرگت را امضا کن و از این در برو بیرون. بخاطر آن قرارداد و کاری که قبول کرده بود متاسفانه حاضر به بستری شدن نشد و به خانه آمدیم. بعد از ظهر بود که داوود گفت نفسم بال نمی‌آید و برو برایم اسپری بگیر. رفتم بیرون برای خرید اسپری اما تمام داروخانه‌ها بسته بودند. من و دانیال که ۳ ماه و ۱۸ روز داشت حال خوبی نداشتیم و دلم آشوب بود و اشک از چشمانم می‌آمد و می‌گفتم داوود، می‌خواهد یک اتفاقی بیافتد. داوود سمت پنجره رفت و گفت افسانه بیا این جوان را که از خانه دارند بیرون می‌آورند ببین. دیدم جسد جوانی را از خانه روبرویی که فوت شده بود می‌آوردند بیرون. داوود گفت که این جوان من را صدا کرد و گفت داری می آیی پیش من. برای من عجیب بود و حالم خیلی بد شد. داوود اهل دکتر و بیمارستان نبود. هرچه گفتم که برویم بیمارستان و به بچه سه ماهه‌مان رحم کن، گوش نکرد و می‌گفت هرچه خدا بخواهد. ساعت ۲ و ده دقیقهٔ شب بود به آسمان نگاه می‌کرد و گفت افسانه من به صبح نمی‌کشم. داخل اتاق بودم که یک صدایی آمد و فکر کردم از خانهٔ همسایه است. وقتی که برگشتم دیدم داوود دراز کشیده، به صورتش که نگاه کردم دیدم چشمانش باز و سیاه. فکر کردم تشنج کرده، زنگ زدم اورژانس و یک خانمی جواب داد که سوال کرد چه اتفاقی افتاده، دقیقا. گفت ماشین بفرستید که فوتی داریم. داد زدم خانم محترم شوهر من فوت نشده، تشنج کرده. وقتی که آمبولانس آمد، در ماشین دیدم شکم داوود تکان نمی‌خورد که از دکتر پرسیدم شوهرم زنده است ؟ با حرکت سر گفت: آره. بیمارستان که رسیدیم، بعد از چند دقیقه یک دکتری آمد و گفت دخترم متاسفانه شوهرت فوت شده . من هم گفتم خواهش می‌کنم، اشکال نداره، اتفاقه میافته. یعنی کامل در شوک بودم و متوجه حرفهایم نبودم. بعد از بیمارستان، آقای رشیدی در جلوی در سازمان صدا و سیما من را پیدا کردند و بستری کردند. به دلیل اینکه نه گریه می‌کردم و نه می‌توانستم حرف بزنم من را مرخص نمی‌کردند و تا یک سالگی دانیال را نمی‌شناختم و…

* طرح یا فیلمنامه‌ای از مرحوم داوود اسدی باقی مانده است که برای تولید نرفته باشد و یا اینکه فرصت نکرده که تکمیلش کند؟

فیلمنامه‌ای بنام توقفگاه مربوط به یک فیلم ۹۰ دقیقه‌ای است که در زمانی که زنده بود با هم در تکمیل شدنش کمک می‌کردیم . چون این فیلم برای چند سال پیش است نیاز به بازنویسی دارد، برای بازنویسی این کار از طرف یکی از دوستانم با آقای بابک گودرزی آشنا شدم و این فیلمنامه را واگذار کردم به آقای گودرزی تا کار بازنویسی این فیلمنامه را انجام دهد و در نهایت تحویل خانم فرد شاهین دادم که آقای شهرام شکیبا ایشان را به من معرفی کرده بودند. وقتی که فیلمنامه را به خانم فرد شاهین دادم خوششان آمد و گفتند که می‌توانیم

کار کنیم. از این ماجرا ۲ سالی گذشته اما متاسفانه به دلیل کمبود بودجه توقفگاه هنوز کار نشده. کارگردان این فیلمنامه و این کار هم آقای بیات هستند و بنده به عنوان همسر داوود اسدی به دلیل اینکه داوود این فیلمنامه را که نقش اول و دومش را یک زن و شوهر تشکیل می‌دهند براساس شخصیت من و خودش نوشته است برخی از بازیگران این فیلم را می‌توانم خودم انتخاب کنم. داوود آن زمان هر نقشی را که می‌نوشت براساس شخصیت یک بازیگر بود. چند طرح دیگر هم دارد که در آینده باید به نویسنده‌ای بدهم و شروع به

نوشتن کند. یک سریال ۱۳ قسمتی هم هست که خیلی درگیر این موضوع هستم و با تهیه‌کنندگان مختلف جلسه می‌گذاریم و صحبت می‌کنیم که در نتیجه ببینم این سریال مناسبتی که برای عید است به کجا می‌توانم برسانم. این فیلمنامه‌ها تمام کارهایشان را انجام داده‌ام و بنام داوود اسدی ثبت شده است .

* از دانیال برایمان بگویید. دانیال از چه زمانی متوجه نبود پدرش شد و در حال حاضر چه سوال هایی درباره پدرش می‌پرسد؟

دانیال مثل پدرش خیلی درونگرا و خیلی کم حرف است. از یک سالگی متوجه بود که پدر ندارد. آدم‌هایی که متاسفانه به رویِ بچهٔ من می‌آوردند که پدر ندارد خیلی ناراحتم می‌کردند و حالم بد می‌شد‌. یک سری فیلم‌ها و خاطراتی از داوود هست که برایش می‌گذارم. همیشه مطلبی را برای دانیال به زبان کودکی می‌گویم، که شاید خیلی‌ها پدر یا مادر نداشته باشند، من خودم هم وقتی بچه بودم پدرم رفت پیش خدا. خیلی سوال می‌کند که مامان چرا من بابا ندارم، با بابام می‌خوام برم استخر، مامان اگه بابا داوود بیاد خیلی خوب میشه. مامان نمیشه به خدا بگیم بابا بیاد؟ و الان دیگر می‌داند که پدرش نمی‌تواند بیاید، پنجشنبه‌ها می‌گوید که بریم سر خاک بابا. خیلی هم دوست دارد بداند که پدرش او را دوست داشت یا نه. سوال می‌کند که مامان من کوچک بودم بابا منُ بوس می‌کرد؟ بغلم می‌کرد؟ این سوالاتیِ که می پرسید. دانیال خیلی هم اخلاقا و هم رفتاری شبیه پدرش است و بسیار با استعداد و هنرمند است. هم نقاش خیلی خوبی است و هم تسلط خوبی بر روی سازهایی مثل ارگ، گیتار و … دارد .

* در پایان صحبت‌هایمان با خانم پارسا، با دانیال اسدی ، با پسر ۶ سالهٔ مرحوم اسدی گپ و گفتگوی کوتاهی انجام دادیم. بعد از کمی صحبت و حال و احوال‌پرسی، از او سوال کردم که دوست داری چی بگی تا مردم بخونند؟

گفت دوست داشتم بابا داوود بود .بابا داوود رُ دوست دارم . . .